در آن زمان در محله قدیم ما یعنی خیابان فردوسی، رسمی به نام «عُمر کُشون» یا عیدالزهرا در ایام ربیع و در روز مرگ خلیفه دوم، عُمر، برپا میشد.
اه و رهآورد
تجربهنگاری یک زندگی
محمد کیانوشراد قسمت سوم
شور جستجوگری
شهر اهواز نیز آرام آرام در حال گسترش بود. علاوه بر منطقه «اهواز قدیم» سه منطقه جدیداهواز به تدریج جان میگرفت.
امانیه با راه افتادن گمرگ و خانههای دولتی، منطقه باغ معین با همت معینالتجار و خیابان حافظ و فردوسی و چند خیابان اطرف آن که عمدتاً از پیشهوران و بنکداران تشکیل شده بود. انتهای خیابان فردوسی، حافظ، نظامی و … به خیابان زند ختم میشد. پس از آن، خانههای کَپری بودند. خیابان زند را «آخر آسفالت» میگفتند.
منطقه مسکونی شرکت نفت، «نیوسایت »، وضعیتی مدرن، زیبا، استثنائی و بسیار متفاوت از سایر نقاط مسکونی اهواز داشت.
در میان کارون — از خیابان پهلوان فعلی تا آن سوی کارون یعنی بازار عامری فعلی — یک رشته برآمدگی سنگیِ آبشارگونه، کارون را به دو بخش تقسیم کرده است.
در جوانی برای شنا کردن در شط، به قسمت آبشار آن در انتهای خیابان پهلوان کنونی اهواز میرفتیم.
آنجا برای اولین بار مرگ را احساس کردم. نترسی و بیعقلی کرده و به سختی بر بالای سنگ اصلی ایستادم. فشار آب مرا به زیر آب برد و امکان بالا آمدن را سخت کرد. بالاخره سراسیمه و با تقلّای زیاد خود را به بالا کشاندم. پس از نجات، کاری وحشتناک اما شیرین را تجربه کرده بودم.
باری با ورود کشتیهای تجاری و باربری به کارون پایین یا به قول محلیهای آن زمان، «دجیل» با امتیاز ناصرالدین شاه به برادران «لنچ»، گام مهمی در نوسازی اهواز جدید بر ویرانههای بخش شرقیِ «روستا-شهر» اهوازِ کهنسال و فراموششده آغاز شد.
شرحِ محلات اهواز و کیفیت گسترش شهر را در داستان «باسکول، سایه درخت بی عار» و در کتاب «بهترین وقتِ مُردن» آوردهام.
در آن زمان در محله قدیم ما یعنی خیابان فردوسی، رسمی به نام «عُمر کُشون» یا عیدالزهرا در ایام ربیع و در روز مرگ خلیفه دوم، عُمر، برپا میشد.
آدم چوبی میساختند و با جشن و شادی آن را آتش میزدند. برخی لباس قرمز میپوشیدند و حتا برخی مردان لباس زنانه بر تن میکردند و به رقص و مسخرهبازی میپرداختند.
مدتهاست این رسم به فراموشی سپرده شده اما هنوز برخی شیعیان افراطی، به صورت خانگی و مخفی این رسم زشت و ناهنجار را با بیان انواع کلمات مستهجن و در قالب شوخی کردن و با ناهنجاریهای رفتاری انجام میدهند.
رسم شاد و زیبای دیگری بود که به «گرگیعان» یا «گرگرعان» معروف بود. فارسها آن را «نیمه برات» یا رسم «در زدن» یا رسم «خاله مرادمندیم» میگفتند.
بچههای کوچک که بیشتر فارس بودند، درِ خانهها را میزدند و با گفتن خاله مرادمندیم، از صاحب خانه تقاضای حلوا و شیرینی میکردند. حتی برخی کودکانِ پسر به شوخی چادر به سر میکردند و درِ خانهها را میزدند.
بچههای عربها هم لباس نو میپوشیدند. پسران دشداشه سفید و دختران عبا بر تن و شادمانی میکردند. این رسم اکنون به صورت عمومی و به شکلی گسترده اجرا میشود و به عنوان میراث فرهنگی عربهای خوزستان به ثبت رسیده است. مراسم در شب پانزدهم ماه رمضان و پس از افطار برگزار میشد.
پدربزرگم نامش «خدایی» و مادربزرگم نامش «صدف» بود. خدایی بازاری معتبری بود. در مرکز شهر مغازهای داشت. وضع مالی و کسب و کارش خوب بود. با درگذشت خدایی و با وجود تعداد زیاد فرزندان، وضع مالی خانواده از موقعیت رفاهی خوبِ گذشته فرو افتاد.
خدایی خانهای بزرگ در مرکز شهر داشت. طبقه دوم خانه، دو اتاق بزرگ و آشپزخانهای مشترک داشت. تمام فرزندان خدایی در این خانه بزرگ شدند، ازدواج کردند و به تدریج مستقل گشته و جا را برای اسکان بقیه فرزندان پسر خالی کردند.
پدر و عمویام «رمضان»، دو قطعه زمین در فلکه اول کیانپارس از «ارباب فریدون» زرتشتی خریدند. در آن ایام، بخش عمده ای از کیانپارس لم یزرع و بیابان بود.
از شش سالگی به کیانپارس، خیابان مزدیسنان (خیابانی که در ابتدای انقلاب ۵۷ به موحدین تغییر نام داد) نقل مکان کردیم.
در کیانپارس هم مثل محله قبلیمان، گروههای مختلفی ساکن بودند. دراویش نعمتاللهی، بهاییها و در فلکه سوم، مسیحیان آشوری و یک کلیسای خانگی در فلکه سوم متعلق به پروتستانها بود.
گاهی به مراسم دراویش نعمتاللهی و درمولوی خوانی آنها و یک بار هم به کلیسای خانگی پروتستانها رفتم .
فرزند سوم و تنها پسر خانواده بودم.
خواهرانم مهری، ناهیدو زهره ، دبیر و شهره خبرنگار است .
من بچه سربزیر و آرامی بودم ولی گاهی هم از شیطنت دور نبودم. معمولاً نسبت به سایر بچهها، دوستان بیشتری داشتم. در کودکی ادای آرتیستهای فیلمهای سینمایی، خصوصاً آرتیستهای فیلمهای کابوی مثل رینگو و جان وین را در میآوردم.
بخشی از خاطراتم در بازار شکل گرفته است که شرحش از حوصله خارج است.
در بازار، معرکهگیران بخشی از سرگرمی مردم بودند. از جمله «فریدون آواره»، «رسول مارخور» و «حسین چکشی» که قدیمیها داستانهای آنها را هنوز در حافظه دارند.
خیابان پهلوی (امام خمینی فعلی) مرکز اصلی شهر و بازار بود. سینما آپادانا، دنیا و آریا در خیابان پهلوی و کمی آنطرفتر، سینما اُکسین، شهر فرنگ و ساحل و سینما کارون (اکنون حسنیه ثارالله است) بود. سینماهای دیگر مثل مولن روژ در خرمکوشک، سینمایی در کمپلو، سینمای شرکت نفت و سینما ارتش نیز در آن سالها فعال بودند.
فیلمهای پلیسی و اکشن میدیدم و به فیلمهای کیمیایی و مهرجویی علاقمند بودم.
در دوره دبیرستان پدرم به عنوان هدیه دوچرخه فونیکس و پس از آن موتور هوندای ۱۱۰ برایم خرید .
زندگی مرفهی نداشتیم اما هیچگاه حسرت نداشتن چیزی را نخوردهام. این روحیه پدرم بود. شاید کمی هم در من اثر داشته است.
از زندگی و آنچه بر من رفته است،ناراضی نیستم. راضیام.
ادامه دارد …



کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبتنام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.
پیامهای توهینآمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.
ثبت نام