قسمت اول خاطرات و تجربه نگاری محمد کیانوش راد، نماینده دوره ششم مجلس شورای اسلامی

خاطرات کیانوش راد
خواندن
5 دقیقه
دوشنبه 1405/07/27 - 14:06کد خبر30893

به زندگی باید با «چهره ای ژانوسی » پرداخت . نگاهی به‌گذشته و نگاهی به آینده .

قسمت اول خاطرات و تجربه نگاری محمد کیانوش راد، نماینده دوره ششم مجلس شورای اسلامی

«حاصل عمرم سه سخن بیش نیست. 
خام بُدم ، پخته شدم ، سوختم ». 
پختگی و سوختن ، مقامی است که آسان به کس نمی رسد . این ، از آنِ بزرگان روزگار و اولیاست. 

اما من پس از گذر از نیمه شصت سالگی ، هنوز خود را خام می یابم . در گفتن و نوشتن خاطراتم ، شاید نکته و سخنی به میان آید ، که به کار کسی افتد . 

به زندگی باید با «چهره ای ژانوسی » پرداخت . نگاهی به‌گذشته و نگاهی به آینده . 

زندگی یک عکس نیست . زندگی چون یک فیلم و داستانی است و هر کس داستان خود را دارد . 

در این روایت تلاش کرده ام به بازآفرینی گذشته نپردازم . یعنی گذشته را با معیارهای امروز نبینم و آنچه حس و حال همان ایام بود را صادقانه بگویم و در قضاوت هایم جانب انصاف را روا دارم .

حق آنست که در این خاطرات ، از خطاها و اشتباهات و تغییرات فکری هم که در زندگی داشته ام سخن بگویم . 

وقتی یاد کسانی می افتم که روزی خندان و پرامید ، استوار و پر غرور، گام می زدند و امروز چون شمعی در باد، خاموش و ساکت اند ، و یادی نیز از آنان نیست بر خود می لزرم . 

دیگر سخن آنکه بقول ابوالفضل بیهقی ، « عمر من به شست و پنج آمده و در اثر وی بباید رفت . در تاریخی که می کنم سخنی نرانم که آن را به تعصّبی و تزیّدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند شرم باداین پیر را .» 

در کتاب محمد آمده است :« زندگی دنبا ، بازی و سرگرمی و آرایش و فخرفروشی شما به یکدیگر و فزون جویی در اموال و فرزندان است . چون مَثل بارانی است که کشاورزان را رُستنی به شگفت اندازد . سپس آن کشت خشک شود و آنرا زرد بینی و آنگاه خاشاک شود » . 

«یک چند به کودکی به استاد شدیم 
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید 
ازخاک برآمدیم و در خاک شدیم ». 

کودکی و بی خیالی 

خانه ای که در آن متولد شدم ، یعنی خانه پدر بزرگ ، خانه ای بزرگ ، اما شلوغ بود . پدر بزرگ ده فرزند ، هشت پسر و دو دختر داشت . « من به دنیا آمدم ، بی آنکه خود خواهم ». 
بعدها فهمیدم در این چرخ گردون ، همه چیز به میل و اراده ما نخواهد گشت . پس «چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند ، گر اندکی نه به وفق رضاست ، خرده مگیر» . 
پدرم فرزند سوم خانواده بود . خانه ما در خیابان فردوسی ، بین حسینیه جاسم مسعودی و منزلی که امروز ، به منزل ماپار شناخته می شود . 
جاسم مسعودی سرمایه دار و نماینده ماشین های امریکایی در خوزستان بود . شوخ طبعی های او زبانزد مردم بود . به دلیل خصلت های بذله گونه اش ، مردم داستان هایی می ساختند و از او یاد می کردند . در شوخی و طنز ( صرف نظر از جنبه های گاه منفی آن ) ، می توان به جنبه های مثبت آن ، یعنی خنده و نشاط توجه نمود . طنز و شوخ طبعی بسیاری از زمختی ها و حتی تنش های عصبی را در جامعه کاهش می دهد . مردم شا‌د بودند . می گفتند و می خندیدند. کسی هم دلخور نمی شد . 

در محله ما صُبّی ها هم بودند ، ما بچه ها را از نزدیک شدن به صُبی ها ( صابئن ) می ترساندند . می گفتند بچه ها را می دزدند و در عیدشان ، با خون بچه ها بستنی درست می کنند . این دروغ و بُهتان در مورد یهودی ها هم گفته می شد .
بعدها فهمیدم این نوع شایعات بی اساس و دروغ ، نوعی سیستم و گفتمان دفاعی برای هویت سازی و جدا سازی فرهنگی است . 
صبی ها مردمی بی آزار ، مهربان و البته بیشتر در نوعی انزوا و گوشه گیری از مردم زندگی می کردند . ارتباطات آنها با مردم ، بیشتر در کسب و کار طلا فروشی بود . میناکاری طلا ، هنری بود که آن ایام تنها در انحصار صبی ها بود . 

دوره کودکی ، دوره بازی ، سرگرمی و‌سرخوشی است. ندانستن و نفهمیدن ، پر از سرخوشی است . ندانستن و نفهمیدن نعمت بزرگی است . 

بزرگی گفته است : از کودکان خوشم می آید . با خاک بازی می کنند ، می سازند و خراب می کنند ، گریه می کنند ، چیزی ذخیره نمی کنند و بی کینه دعوا می کنند . 

بی بی برایم قصه می گفت . بی بی مادر بزرگ مادریم بود . شهید زهرا مادح خاکسار . بی بی بارها قصه ای تکراری را برایم نقل می کرد . تنها قصه ای که از او به یاد دارم ، داستان ملک محمد و ملک جمشید بود . 
هر بارشاخ و برگی هم برآن می افزود . حواشی داستان را یادم نیست. چکیده داستان این بود ، « …مردی خسته زیر سایه ی درختی خوابیده بود. دو کبوتر بالای درخت نشسته و با هم سخن می گفتند . مرد حرف های آنها را می شنید . اولی به دومی گفت : از شهری که امدی چه خبر ؟ دومی گفت : مگر خبر نداری ؟ بین ملک محمد و ملک جمشید جنگ شده است . ملک جمشید فرار کرد و ملک محمد پیروز شد .» 
در کودکی نقل بی بی صرفا یک داستان تکراری بود . امروز راز بزرگ قصه را می فهم . بی بی مثل همه خانواده های سنتی «پسر دوست » بود . برایم پابندی گرفته بود که زنگوله ای داشت . آن را به پای ام بسته بود تا گم نشوم .

ادامه دارد

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا