دیشب به خاطر ترش کردن معده، خوب نخوابیدم. با طلوع فجر نماز خواندم و خوابم برد، ولى مرتباً خوابهاى وحشتناک مى دیدم. خبر دادند که رییس جمهور و همسرش، براى بدرقه به اقامتگاه آمده اند؛ تأخیر داشتیم، لذا صبحانه نخوردیم و فوراً چمدان را بستم و حرکت
دیشب به خاطر ترش کردن معده، خوب نخوابیدم. با طلوع فجر نماز خواندم و خوابم برد، ولى مرتباً خوابهاى وحشتناک مى دیدم. خبر دادند که رییس جمهور و همسرش، براى بدرقه به اقامتگاه آمده اند؛ تأخیر داشتیم، لذا صبحانه نخوردیم و فوراً چمدان را بستم و حرکت کردیم.
باران خفیفى مى بارید. از دیروز عصر باران شروع شده. قرقیزى ها این روزها به خاطر اشتغال به جمع محصول پنبه، مایل اند باران نبارد و از بارش باران ناراحت اند. در فرودگاه، مصاحبه مشترک کوتاهى نمودیم و با بدرقه رسمى به سوى ترکمنستان پرواز کردیم. هنگام مراسم، قبل از اجراى سرودها، عجله کردم و از سکوى مراسم سان به تنهایى پایین آمدم؛ تذکر دادند و مراجعت کردم. گمان مى کنم تلویزیون فیلم را گرفته باشد.
فرودگاه عشق آباد به خاطر نداشتن پلکان براى بوئینگ 747 نتوانسته بود هواپیماى ما را بپذیرد. ناچار هواپیماى 707 از تهران آمده بود. همچنین خود ترکمنستان هم براى بردن ما، هواپیمایى به بیشکک ارسال نموده بود. معلوم شد دیشب خلبان ها براى کسب اجازه پرواز، خیلى اصرار کرده بودند، ولى آنها نپذیرفته بودند. در بیشکک هم پله بزرگ نداشتند، اما چیزى به پله اضافه شده بود.
ساعت یازده صبح به فرودگاه عشق آباد رسیدیم. استقبال شان گرم و فوق العاده بود. براى اولین بار بعد از استقلال، از گارد تشریفات که تأسیس کرده اند، استفاده نموده اند.
بعد از یک مصاحبه کوتاه و مشاهده رقص دختران و پسران و شعارهاى معمول انبوهى از ایرانیان که در فرودگاه جمع شده بودند، به سوى اقامتگاه حرکت کردیم. در راه دو طرف خیابان، انبوهى از مردان و زنان ترکمن که عکس من و پرچم ایران را داشتند با فریاد و سوت ابراز احساسات مى کردند. ابراز احساسات و برداشتن عکس ما توسط خانم هاى نیمه عریان آرایش کرده، برایمان تعجب آور بود.
در اقامتگاه استراحت و استحمام و ناهار و نماز انجام شد. مهدی و فرشته هم همراه آقایان محلوجى، [وزیر معادن و فلزات] و آقازاده، [وزیر نفت]، از تهران آمده بودند. آقاى [صفر مراد] نیازُف، [رییس جمهور ترکمنستان]آمد. با هم به سوى روستاى باقرآباد در حومه عشق آباد رفتیم. اتومبیل حامل مان را به گونه اى ساخته بودند که جلو را نمى دیدیم و نارحت بودم. درخواست کردم که ماشین را عوض کنند. در راه با آقاى نیازُف صحبت هاى زیادی داشتیم. به مناسبت آمدن من، خیابان را که نام یک محقق گیاه شناس روسى داشت، به اسم «تهران» گذاشتند. بیرون شهر مناطقى را نشان داد که زمین یک هکتارى به خانواده ها داده اند و آنها مشغول ساخت و عمران شده اند. اراضى زیادی، باغ انگور شده که بخش خصوصى عمران کرده است.
مردم اطراف شهر و روستا، دو طرف جاده ابراز احساسات کردند. در قریه کوهستانى باقرآباد که بخشى از مردمش شیعه هستند، اجتماع کرده اند. کمى نشستیم و به احساسات آن ها پاسخ گفتم. چوب بازى کردند و یک اسب رشید را هدیه دادند. تقاضا کردند که سوار شوم. پس از سوار شدن، اسب رم و چموشى کرد که به کمک همراهان، سلامت پیاده شدم؛ خدا رحم کرد که نیفتادم.
به دفتر آقاى نیازُف برگشتیم. ساعتى مذاکره خصوصى داشتیم. مطالب زیادی مطرح کرد. تشکیل اتحادیه جدید کشورهاى مشترک المنافع و اساس نامه اى که همه را وابسته و تحت اداره روسیه مى خواهد و مخالفت آقاى نیازُف و فشارها و تهدیدهاى روسیه و قزاقستان و اُزبکستان براى پذیرش و حمایت آمریکا از ترکمنستان و سرانجام تقاضای ترکیب روسى و ترکمنى براى مرزهاى جنوب و مذاکراتشان راجع به دریاى خزر، اختلاف نظرشان نسبت به ایران و حمایت نیازُف از حق ایران و اظهاراتش به نفع ایران در اجتماع جامعه اروپا در بلژیک و مسیر خط لوله گاز و اختلاف شان با اسلام کریم اُف و نظربایف و طلب هاى زیاد از این دو کشور بابت گاز که نمى پردازند و قطع جریان گاز در خاک اُزبکستان به بهانه تعمیر و چند چهره بودن حیدر على اف و تسلیم او در مقابل روسیه و اوضاع امروز و آینده روسیه مذاکرات مفیدی داشتیم.
سپس براى افتتاح گمرک، با هلى کوپتر به سوى منطقه مرزى لطف آباد پرواز کردیم. مردم شهرهاى مرزى دو کشور در دو طرف اجتماع کرده بودند. مراسم نظامى و سرود جداگانه انجام شد. سپس من و او سخنرانى کوتاهی در جمع مردم منطقه در گز ایران کردیم؛ حدود چهل هزار نفر بودند و بسیار پرجوش و خروش که باعث آبروى ما شدند. مردم از شصت کیلومترى با همه وسایل آمده و ساعت ها معطل شده بودند. بنا بود ساعت سه بعداز ظهر برویم، اما ترکمنستانى ها بدون جهت، کمى تأخیر انداخته بودند تا نزدیک غروب و شاید از ازدحام عجیب و بى سابقه مردم مطلع شده بودند و عمداً تأخیر انداختند که مردم منصرف شوند. من هم تا لحظه حضور در جمع مردم، از اجتماع بى خبر بودم و فکر مى کردم چند نفر از مسئولان آمده اند. با اینکه تا مغرب طول کشید. براى نیازُف هم خوب کف زدند.
هلى کوپترها بدون نق زدن بعد از مغرب پرواز کردند و به عشق آباد آمدیم. پس از ساعتى استراحت و نماز و نوشتن خاطرات، براى شام رسمى رفتیم. میهمانان زیادی دعوت شده بودند. تنوع غذا از همه جا بیشتر بود و مطبوع.
سرشام صحبت هاى زیادی انجام شد. خواستم که برای تسهیل سفر راننده ها و تجار تمهیداتی انجام شود؛ پذیرفت. و نیز خواستم که گازشان را به شهر درگز وصل کنند، پذیرفتند. آخر شب با آقایان ولایتى، روحانى و واعظى، نتایج مذاکرات را بررسى کردیم سپس از آقایان آقازاده، و محلوجى هم براى کارشان نظر خواستند. عفت هم از برنامه راضى بود.







کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبتنام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.
پیامهای توهینآمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.
ثبت نام