خاطرات اکبر هاشمی - ۲۳ مهر ۱۳۷۳

خاطرات اکبر هاشمی
خواندن
5 دقیقه
پنجشنبه 1405/07/30 - 22:32کد خبر31875

بعد از نماز گزارش ها را خواندم و خاطراتم را نوشتم. جمعى از سران گروه ها و علماى اسلامى اندونزى آمدند. همگى با کراوات و ریش تراشیده و با لباس غیرروحانى بودند. همه را معرفى کردند و سفیرمان صحبت کوتاهى کرد. سپس یکى از آنها، به نام آقاى حاج حسن مصرى صحبت

بعد از نماز گزارش ها را خواندم و خاطراتم را نوشتم. جمعى از سران گروه ها و علماى اسلامى اندونزى آمدند. همگى با کراوات و ریش تراشیده و با لباس غیرروحانى بودند. همه را معرفى کردند و سفیرمان صحبت کوتاهى کرد. سپس یکى از آنها، به نام آقاى حاج حسن مصرى صحبت کرد و از ایران و انقلاب اسلامى تعریف کرد. همه آنها وابسته به دولت هستند. دربارة توجه بیشتر به جنبه حکومتى و اجتماعى اسلام و توجه به وحدت جهان اسلام، صحبت مفصلى برایشان

کردم. سپس اعضاى سفارتمان در جاکارتا با خانواده هایشان آمدند. احوالپرسى کردم. بچه هایشان سرودی خواندند و از مشکلات دبیرستان فرزندان گفتند.

براى مراسم خداحافظى به کاخ تشریفات رفتیم. مذاکرات کوتاهى داشتیم و در مورد مدیریت اوپک و لزوم بالا بردن قیمت نفت صحبت کردیم. بر خرید نفت از سوى اندونزى از ایران تأکید نمودم که گفت پالایشگاه اندونزى براساس نفت ایران ساخته شده است؛ خداحافظى کردیم.

عفت و خانم هاى همراه هم جداگانه مراسم خداحافظى با خانواده آقاى سوهارتو داشتند. مراسم استقبال و مذاکرات و بازدیدها و پذیرایى هاى زنان، جدا بود و خانواده سوهارتو، محبت و احترام زیادی براى خانواده ما داشتند و تحت تأثیر محبت هاى ما در تهران بودند. خانم دکتر ولایتى و خانم نقاش و یک مترجم زن ایرانى هم همراهشان هستند.

به فرودگاه رفتیم. خانم ها دیر رسیدند، نیم ساعتى معطل شدیم. به سوى برونئى پرواز کردیم. ساعت سه بعد از ظهر در فرودگاه برونئى فرود آمدیم. یک ساعت تفاوت ساعت با جاکارتا دارند. اکنون اینجا ساعت چهار بعد از ظهر است.

در فرودگاه، برادر سلطان که وزیر امورخارجه است، به استقبال آمده بود. بدون تشریفات به سوى شهر رفتیم. جاده ها و محیط اطراف بسیار تمیز و باصفا و هوا مساعد است؛38 درجه سانتیگراد. برادر سلطان در راه توضیحات مى داد. در شهر، دوطرف خیابان استقبال مردمى بود. بچه هاى مدارس را هم آورده بودند. اکثر خانمها با حجاب کامل و لباس سفید زیبا بودند. بىحجاب هم دارد. آزاد است؛ اکثراً حجاب را انتخاب کرده اند. محیط مذهبى است و حکومت و مردم، علاقه مند به مذهب هستند.

وارد کاخ نور ایمان شدیم. مراسم استقبال رسمى آنجا بود. با سلطان حاج حسن بولکیا در جایگاه ایستادیم. سرود دو کشور، همراه با شلیک بیست و یک توپ نواخته شد. صدای توپ، بسیار بلند و آنقدر نزدیک بود که زمین مى لرزید و بوى باروت در فضا پیچید.

او همانجا ایستاد و من تنها رفتم و از مقابل گارد تشریفات عبور کردم و سان دیدم؛ معمولاً میزبان و میهمان همراه هم مى روند. دوباره به جایگاه برگشتم و بقیه مراسم انجام شد. این نوع از مراسم را تاکنون ندیده ام. کاخ، عظیم است و براى شروع استقلال کشور، در ده سال پیش ساخته شده است. خیلى عظیم تر از نیاز یک کشور کوچک دویست و شصت هزار نفرى است، اما پولدارند و نظام پادشاهى و داراى تشریفات.

مقدارى با همراهان در یک سالن مجلل نشستیم. قبل از ورود به سالن، از مقابل صف طولانى شخصیت هاى برونئى و سُفراى مقیم گذشتیم. با همه مصافحه و احوالپرسى کردم. با دو خانم سفیر دست ندادم، ولى اظهار محبت کردم. سه برادر و پسر سلطان هم بودند. در سالن، مستخدم ها چاى و شیرینى را با تشریفات خاص و با صف آوردند و به زانو درآمدند.

با سلطان بولکیاه، احوالپرسى هاى معمولى کردیم. خیلى کمحرف است. تقریباً بدون سئوال من، هیچ صحبت نمى کند. پیشنهاد کرد که جلسه خصوصى داشته باشیم. گفتم اول نماز بخوانم که قضا نشود. با هم رفتیم، وضو گرفتم. او نشست و من نماز خواندم.

سپس براى مذاکره خصوصى رفتیم. فقط دو مترجم بودند که حرف هاى ما را از طریق زبان انگلیسى به فارسى و مالایایی برمی گرداندند. پرسید که آیا من حرفى دارم که در جلسه خصوصى به او بگویم؛ تعجب کردم. خودش تقاضاى جلسه خصوصى کرده بود. گفتم خیر، صحبت ها عمومى است و خواستم که او موضوعى مطرح کند. گفت از اوضاع خاورمیانه و بحران در منطقه خلیج فارس بگویم. مسأله عراق و کویت و حضور آمریکا و مسایل آذربایجان و افغانستان را توضیح دادم. به صحبت هاى بین دو کشور نرسید و جلسه را ختم کردیم. من به طرف کاخ اقامتگاه به نام کاخ اونبرگ رفتم که در زمان استعمار انگلستان، توسط آنها ساخته شده است. اول سوار ماشین تشریفات مخصوص سلطان شدیم؛ روشن نشد. شرمنده شد. شبیه وضعی که براى ما در سفر آقاى [سلیمان] دمیرل، رییسجمهور ترکیه پیش آمد. ماشین را عوض کردیم. کاخ جاى باصفایى است و نسبتاً مجلل. بسیارى از همراهان هم اینجا هستند. دو ساعتى استراحت کردم و گزارش ها را خواندم.

ساعت هشت شب، براى مراسم ضیافت به سوى کاخ نور ایمان رفتیم. این بار آقاى حاج حسن، وزیر امور مذهبى، همراه من بود؛ همان کسى که نامه دعوت را به ایران آورده بود. تحت تأثیر محیط و شرایط ایران است و اظهار ارادت شدید دارد و عربى را هم خوب صحبت مى کند.

در راه توضیحات زیادی داد و گفت که 45 مسجد دارند و ائمهجماعات و مؤذنها هر ماه از دولت، معادل حدود هزار و سیصد دلار حقوق مى گیرند. گفت ماهواره اینجا ممنوع است، ولى خیلى ها دارند. کلمات زیادی از فارسى که در زبان و فرهنگ آنهاست جمع کرده بود؛ مثل سربند، انگور، گندم و پیاله. در دانشگاه الازهر مصر درس خوانده است. خواست که فیلم هاى ایرانی را به آنها بدهیم.

قبل از مراسم ضیافت، مذاکره داشتیم. پیشنهاد کردم که در طرح لوله گاز ترکمنستان که از ایران مى گذرد، سرمایه گذارى کنند. قرار شد بررسی نماید. سؤالات را خوب نمى تواند جواب بدهد. مثلاً مقدار تولید انرژى یا نفت یا گاز؛ اطلاعات عمومى اش کم است.

شام در یک سالن بسیار عظیم و مجلل و با حضور بیش از صد نفر از بزرگان و سُفرا بود. قبل از شام، سه نفر دعاى مفصلى براى من و سلطان خواندند که گفت در همه مراسم مى خوانند. سرود دو کشور و سخنرانى من و او انجام شد. شام مفصل تر از اندونزى و غذاى بسیار خوب بود. گل هاى بسیار زیباى ارکیده گذاشته بودند. خانم ها جداگانه مراسم ضیافت داشتند و آنها هم راضى بودند.

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا