خاطرات اکبر هاشمی - ۱۹ مهر ۱۳۶۱

خاطرات اکبر هاشمی
خواندن
2 دقیقه
پنجشنبه 1405/05/15 - 16:02کد خبر26262

طبق معمول بچه  ها ساعت هفت و نيم به مدرسه و فائزه به كلاس كنكور رفتند. با دفترم تماس گرفتم كه بليط هواپيما براى عفت كه مى خواهد براى آوردن عروس به رفسنجان برود، رزرو كنند. قرار شد كه فردا صبح بروند. ظهر احمدآقا آمد؛ مطلب مهمى نداشت. عصر گروهى از

طبق معمول بچه  ها ساعت هفت و نيم به مدرسه و فائزه به كلاس كنكور رفتند. با دفترم تماس گرفتم كه بليط هواپيما براى عفت كه مى خواهد براى آوردن عروس به رفسنجان برود، رزرو كنند. قرار شد كه فردا صبح بروند.

ظهر احمدآقا آمد؛ مطلب مهمى نداشت. عصر گروهى از پاسداران اهالى نوق و رفسنجان كه پاسدار بيت امامند، آمدند و از اينكه در تمام مدت پنج ماه - كه اينجا هستند - موفق نشده اند، دست امام را ببوسند، گله داشتند.

اول شب ابوهشام [سيد حسين موسوى] از سران اسلام گراى امل لبنان با جمعى از همراهانش آمدند. راجع به آينده و تكليف خودشان سئوال داشتند. نگرانند كه ارتش لبنان براى تصفيه در بقاع حمله كند. در اين باره تلفنى با آقاى خامنه اى مشورت كردم و قرار شد، به آنها گفته شود كه اگر قدرت مقاومت ندارند، مقاومت مسلحانه نكنند. مى خواستند كه نماينده امام يا مرجعى كه جمهورى اسلامى معين مى كند، مرجعيت حل اختلافات و تصميم گيرى ها در اين مرحله از لبنان باشد كه مبارزه يا سكوت شان با حجت شرعى باشد.

با آقاى [محمد] سلامتى وزير كشاورزى درباره تصميم انتقال كشتارگاه مغان به اردبيل صحبت كردم. دليل را توضيح داد. به آقاى [محمدعلى] شرعى كه معترض بود، گفتم. با ریيس بانك مركزى راجع به دادن وام به تعاونى ها صحبت كردم.

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا