بشنوید | خاطرات محسن سازگارا | اپیزود ۵: از شیکاگو تا نوفل لوشاتو

بشنوید | خاطرات محسن سازگارا | اپیزود ۵: از شیکاگو تا نوفل لوشاتو
خواندن
19 دقیقه
یکشنبه 1405/08/17 - 10:14کد خبر33703

اپیزود ۵: از شیکاگو تا نوفل لوشاتو 

من هم یه رساله راجع به ادوار سه دوره روشن فکری دینی با خانم دکتر مارتین کار کردم گذراندم، می دانستیم یه سازمانی به نام نهضت آزادی خارج هست نشریه اش را در انجمن توزیع می کردیم، پیام مجاهد رو یک روز رضا طباطبایی به من گفت یک رابطی از بچه های همین نهضت با من صحبت کرده من و تو رو پیشنهاد کردن اگه قبول کنیم عضو بشیم من بهش گفتم بذار یک خرده فکر کنم اون رابط بعدا خوب آشنا شدم دیگر عضو شدم هادی نژاد حسینیان بود گفت چرا می خوایی فکر کنی گفتم این سازمانیه که اگر لو بری رژیم شاه ده سال زندانت می کنه بعدا من فکر کنم می دانم بنیانگذارش مهندس بازرگانه اینا رو دوست دارم ولی یک خرده فکر کنم بعد بهت می گم. دو سه روز فکر کردم گفتم موافقم عضو نهضت آزادی ایران خارج کشور شدم دیگر از اینجا در واقع غیر از فعالیت انجمن یه سری فعالیت مخفی داشتیم از جمله یه صندوق جداگانه به یه اسمی گرفتیم مکاتبات نهضت با آنجا بود من یه سری وظایفی برای نهضت انجام می دادم، از جمله دکتر یزدی دیگر حالا خب با ماها جداگانه صحبت می کرد در واقع می شود گفت نهضت آزادی خارج کشور در امریکا شاید پانزده بیست عضو حداکثر بودیم ولی سازمان سیاسی بود که پشت انجمن اسلامی هوای انجمن را داشت و حواسمان بود دعوا نشود انشعاب نشود ضمنا خیلی مثلا دست جبهه ملی ها نیفته در انتخابات سالیانش.

یزدی جداگانه هم یه وقت اگر می آمد شیکاگو یا یک جایی همدیگر را می دیدیم جلسه جدا داشتیم یا نژادحسینیان مثلا جلسه ای می ذاشتیم. من و رضا جداگانه یک جایی اجاره کردیم خیابان ؟؟ خیلی هم جای خطرناکی بود یک آپارتمان کثیف و چرکی بود منتهی ارزون بود فقط برای اینکه یک ماشین استنسیل خریده بودیم گذاشته بودیم آنجا چیزهایی را تکثیر می کردیم و کارهای نهضت که می خواستیم بکنیم می رفتیم در آن آپارتمان یک جور مخفی بود اتفاقا صاحب خانه اش یک پیرمردی بود امریکایی می گفت من جوانی ام اینجا شیکاگو بیرون میایی تقاطع سه ایالت هست اف بی آی می گفت نبود آن موقع این ایالت ها پلیس های جدا داشتند می گفت ما می رفتیم توی ایندیانا بانک می زدیم بعد می آمدیم شیکاگو نمی توانستند ما را بگیرند، می گفتند این ساختمان ها از محل بانک زدن ها خریدند دست از دزدی و بانک زدن برداشته اند.

یک جای خفنی بود آن خیابان برای اینکه ارزان بود یک آپارتمان چرک و کثیف و کوچولو گرفتیم و فعالیت می کردیم. کارهایی که من برای نهضت انجام می دادم مثل حالا نبود اینترنت باشد رادیو موج کوتاه داشتیم اخبار رادیو ایران را گوش می کردیم و نشریات مختلفی را که نه اینترنتی بود نه سایتی بود نه چیزی بود اینا رو از روزنامه های غربی چند تا مامور بودیم مثل واشنگتن پست و نیویورک تایمز می خواندیم و در می آوردیم می فرستادیم برای ؟؟ آنجاپیام مجاهد آنجا تهیه می شد سردبیرش رضا روحانی بود بعدا آشنا شدیم فهمیدیم رضاست و کمک می کردیم نشریه پیام مجاهد در بیاید.

کار دیگرمان یک دفتر سیاسی برای حرکت المحرومین در لبنان عمل می کردیم بقیه بخش های نهضت هم همین طور. مشخصا من پست اسرائیل را می خواندم در نشریات غربی وال استریت ژنرال چند تا روزنامه اخبار خاورمیانه اش را در می آوردیم ترجمه می کردیم گاهی می ذاشتیم و می چسباندیم روی کاغذ آ چا می فرستادیم. یزدی اینا را آرشیو می کرد برای تحلیل های مختلف. یزدی به من گفت تو ذهنت خوبه دو تا کار بکن یکی دانش جدیدی از ارتش درآمده بود به نام تجزیه و تحلیل اطلاعات، در واقع سازمان های اطلاعاتی همه شان دارند اینفرمنشن های مختلف را کنار همدیگه می ذاری چون از یک حادثه صددرصدش را بدانی که تحلیل احتیاج نداره تحلیل موقعه ای است که مثلا 40 درصد می دانی 60 درصد دیگر را یا با تخمین های آماری و ریاضی هم می توانی کمک بگیری روش های مختلفی داری ولی آنالیز اطلاعات در واقع یکی از ماموریت هایم بود که از کتابخانه چند کتاب در این مورد گرفته و خوانده بودم. شروع کرده بودم به ترجمه این کارکردن اینکه جزوات اینتفرمیشن درست کن یکی از کارهای من در نهضت کمک به اینفرمنش آنالیسیز باشه از ایران اخباری که می رسه بتوانیم آنالیز کنیم.

از جمله در فرار تقی شهرام از زندان ساری و ضربه ای که مجاهدین خلق خردند از بالا انشعاب شد یکی از کارهایی بود که ما آنالیز کردیم که ستوان احمدی یعنی ساواک اینجا احتمالا می دانست که تقی شهرام کمونیست شده و چشمش را می بنده این فرار می کنه او برگشت در سازمان مجاهدین خلق از بالا عامل مهمی بود که شکاف بزرگ در مجاهدین خلق سال 56 شد بیانیه ایدئولوژیک شان درآمد و نهضت اسلامی را واقعا دو تیکه کرد. سازمان مجاهدین خلق را ویران کرد به سال 57 که رسید به نوعی سازمان مجاهدین خلق از آن نفس افتاده بود محور جنبش اسلامی و اینا نبود اصلا. از زندان انشعاب شده بود یک عده فهمیده بودنش اشکال داره از بیرون زندان هم همین طور.

کار دیگری که یزدی به من ماموریت داد که این بعدا کار دست من داد چون مدل ذهنی ما همه جنگ مسلحانه بود این است که خوب است که ما روی مدل ارتش های مردمی کار کنیم، چون وقتی پیروز می شویم که این جنگ مردمی شود دو تا سازمان چریکی و اینا نمی توانند شاه را شکست بدهند برسیم به ؟؟ مثلا، مثل افلن الجزایر، بنابراین یکی دیگر از کارهای من این بود که هم ارتش های مردمی مثل ارتش سوئیس ارتش اسرائیل که همه مردم عادی ؟؟ امریکا و هم سازمان های چریکی بزرگ مردمی مثل ؟؟؟ تا حدی افلن الجزایر، ایرلندی ها ارتش آزادی بخش ایرلند اینا رو مطالعه کنم شروع کرده بودم کتاب های اینا رو هم می گرفتم از کتابخانه گیر می آوردم می خواندم مدل ارتش های مردمی را کار کنیم چون فکر می کردیم عشق جنگ ویتنام بودیم جنگ طولانی چریکی با شاه خواهیم کرد هیچ کس تصوری از مقدمات مدنی و خشونت نداشت، فکر می کردیم در امریکا نهضت سیاه های امریکا که خیلی هم مهم بود ما هم خیلی طرفدارش بودیم چون ضد امریکا بودیم مع الکومس توش خوب بود مسلمان شده بود ؟؟ اسمش بود و طرفدار جنگ مسلحانه و اینا بود کشته هم شد و لوترین کینگ اصلا انحراف در مبارزه سیاه ها بوده کلک زدن به سیاه ها مثلا، سرشان کلاه گذاشتند از قضا لوترکینگ آدم اصل کاری بود که با اون مبارزه درخشانش سیول رایت امریکا را توانستند به تصویب برسانند. ولی در واقع این طور می دیدیم انقلابی بودن همان جنگ مسلحانه است برای اینکه ادبیات مقاومت مدنی و مبارزات خشونت هنوز دانش نشده بود کارهایی گاندی کرده بود لاسون رفته بود هند از گاندی هم یاد گرفته بود با لوترکینگ برگشته بود آن مدل را در امریکا تقلید کرده بودند دهه 60 میلادی موفق هم شده بودند ولی فاصله داشت تازه دهه 80 میلادی جی شارپ و آدام رابرتز اینا جزوه کردند تئوری سیاسی برایش ساختند در دانشگاه و بعد هم دیگر موسسه ای سی ان سی اینا را اپلای و آموزش داد الان شده یه دانش و یه مسیر قوی مبارزه و با صدها دلیل و موفقیت و کارنامه درخشان.بنابراین یک کار دیگرم در نهضت آزادی آن مطالعات بود که شروع کرده بودم با خود یزدی هم بود.

یک چیز دیگری که می توانم بگویم این است که تابستان 56 که آن جزوه اعلام مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق مسلمان ها عزا گرفته بودند اون جزوه گویا تقی شهرام نوشته بود لپ حرفش اینه که ما این عبای کهنه اسلام را از هر جا وصله زدیم پاره شد وصله علمی زدیم در واقع وصله مارکسیستی بهش زدیم بعد به این نتیجه رسیدیم اصلا این عبا رو دور بندازیم این را انداختیم دور علم خالص که مارکسیسم رو گرفتیم ما کمونیست شدیم این پتکی بود که در سر جنبش اسلامی خورد برای اینکه فکر می کردند دنیا آخر شده اسلام به بن بست رسید تمام شد در انجمن اسلامی دانشجویان دو تا کار شد دو تا کار به نظرم عاقلانه در امریکا یکی یک سمینار خیلی خوبی در تگزاس گذاشته شد این بیانیه شاید نزدیک دو هزار تا بچه های دانشجو از سراسر امریکا آمدند آن سمینار را اتفاقا مهندس موسوی و خانم رهنورد هم آن تابستان از ایران آمده بودند واشنگتن بودند اینا خوب شاگردان شریعتی بودند برایشان مهندس موسوی یک سبیلی داشت و خیلی تیپ صمد بهرنگی بود عینک دور مشکی و موی کوتاه و این جور قیافه صمد بهرنگی بود سیگار هما اتویی می کشید به سبک شریعتی پی در پی. برای اینا سخنرانی گذاشتیم در سمینار جفتشان سخنرانی قرآنی می کردند خیلی هم خوب بود ولی سمینار الاهدی به تحلیل همین کتاب تقی شهرام اختصاص داده شد و اینکه مثلا یکیش در مورد مسئله وحی و انکار نقش توده ها بود یک سخنران علی صادقی بود دکتر یزدی بود جواب مختلفش هر کدام این جزوه را برای بچه های انجمن در آن سمینار هر یکیش را یکی توضیح داد و رد کردند که این حرفاش مزخرف است ولی از این بهتر الان که من برمی گردم خیلی آن سخنرانی ها عمقی نداشت کسی که عمق اساسی داد به این کار خیلی خوب انجمن اسلامی دکتر سروش از لندن به امریکا دعوت کردیم دکتر سروش بچه هایی که مدرسه علوی درس خوانده بودن می شناختنش بچه های حوزه لندن هم خوب می شناختنش اما خیلی شناخته شده نبود سروش که امریکا آمد نزدیک به فکر می کنم 50 تا شهر مختلف طی دو ماهی که در امریکا بود برایش برنامه گذاشت انجمن اسلامی و هر حوزه دکتر سروش 4 شب صحبت کرد یک شب راجع به فلسفه تاریخ صحبت می کرد که خب بینش مسلط بود مارکسیسیم بود دکتر سروش نه اینکه شاگرد پوپر هم بود اسمش هم آقای کریمی بود چون رایج نبود اسم های خودمان را بذاریم من محسن شیکاگو بود کسی نمی دانست محسن سازگارا هستم به خاطر ساواک، بعدا فهمیدیم بی خودی می ترسیدیم ساواک احمق تر از این حرفا بود

معدودی بودند اسم و فامیلشان رو همه می دانستند دکتر سروش به اسم کریمی به امریکا آمد یک شب در مورد فلسفه تاریخ صحبت می کرد این مزخرف است فقر تاریخ گری پوپل را توضیح داد یک شب در مورد فلسفه علم صحبت می کرد که اصلا چی علمه چی علم نیست و بی خود می گویید مارکسیست کجاش علمه یک شب در مورد مبانی فلسفه فکری اخلاق و اولا صحبت می کرد و تمرین هایی که دکتر سروش معلم خیلی خوبی هم هست هر شب که بچه های حوزه هر انجمنی می رفت تمرین هایی که با بچه ها حل می کرد بعد اینکه یک ساعت دو ساعت حرف می زد عمدتا از همین جزوه مجاهدین خلق بود و آثار اولیه مجاهدین خلق و در واقع سروش بیمه کرد بچه های مسلمان را چشم همه را باز کرد به اینکه اصلا این سازمان مجاهدین خلق از آن آثار اولیه اش اشکال دارد فکر نکنید اونا خیلی اسلام بود اون به بن بست رسید، اینا مثلا مارکسیسم درآمد اولا خود مارکسیسم اشکالات اساسی را دارد نه اینکه خب ابزار فلسفی و فلسفه علم و آرای پوپر که دشمنانش ویران کرده مارکسیست را بلکه آرای مجاهدین خلق را یادم است دکتر سروش وقتی فلسفه اولا تمام شد مثال ها را برمی داشت می آورد بچه ها خودشان جواب می دادند این باعث شد نوارهای دکتر سروش در هر حوزه ای ضبط می شد دائما مسافر ایران می رفت و می آمد فرستادیم ایران تکثیر شد در ایران خیلی بچه های دانشگاه ها و رفت دیدند اصلا این تفکر از بدو اولش اشکال داشته دوم اینکه پیاده کردن بچه های تگزاس فکر می کنم پیاده کردن جزوه کردیم آنها را فرستادیم ایران رفت در انجمن توزیع شد و در واقع می شود گفت فرصت خوبی شد که یک خونه تکونی اساسی شد با آرای تیپ مجاهدین خلق که از بنیان اشکال داشت.

من با سروش آشنا شدم چهار شبی که در شیکاگو بود خانه من و رضا طباطبایی بود یادم هست صبح رفتیم کتاب فروشی بزرگی در شیکاگو دو سه کتاب هم خرید صبح ها می رفت لب دریاچه میشیگان این کتاب های فلسفی را می خواندیم اولین بار دیدم دستش را می ذاشت وسط کاغذ یک صفحه را می خواند می رفت صفحه بعدی خیلی تند خوانه و تا شیکاگو بود دو سه کتاب را خواند و تمام کرد پست کرد به لندن کتاب خانه خودش در لندن گفت اینا رو نگه می دارم و این نهاد ناآرام جهانه سخنرانی اش بوده در لندن اون رو پیاده کردم شد اتفاقا تا خانه ما بود به دستش رسید و داد من هم خواندم آنجا همان جا تصحیحش کرد بعدا شد آن کتاب نهاد ناآرام جهان که فوق العاده است

یعنی یادم است مطهری رفته بوده لندن دکتر سروش را دیده بوده وایش درآمده بود و بعد برده بوده داده بوده آقای خمینی هم خوانده بود خمینی هم جوانی اش مشق فلسفه کرده بود گفته بود جوان ها چه کارهایی می کنند اون هم خیلی تحسین کرده بود سروش آمد پاریس موقعه ای که نوفل لوشاتو بودیم می خواست خمینی را ببینه یزدی گفته بود فلان کس آمده می خواد شما را ببینه خمینی گفته بود کیه گفته بود نویسنده نهاد ناآرام جهان گفته بود بگو بیاد با شوق و ذوق دکتر سروش را دیده بود. آن باعث شد با دکتر سروش آشنا شدم

تظاهرات های انجمن در خیابان رفتن اینا یکیشون حادثه معروفی است که سال 57 اتفاق افتاد کارتر که آمده بود سرکار شاه آمد امریکا بعد هم چون به خصوص کارتر با شعار حقوق بشر آمده بود سرکار شاه نگران شده بود که امریکایی ها نکند می خواهند برش دارن خیلی چشمش به دست امریکایی ها بود ظاهرا شب ژانویه سال 1978 کارتر قرار بوده ایران که می ره شش ساعت بیشتر نمونه یه شامی مثلا فقط باشه و بعد هم بره هند، بعد آنجا می بینند که شاه خیلی غالب تهی کرده و خیلی نگرانه کارتر یه شب می مونه و ظاهرا در مذاکرات با شاه اطمینان بهش می ده این حقوق بشر که من می گویم و اینا خب شما باید مثلا تعدیل کنید ولی منظورم شما نیستید منظور کارتر کمونیست ها بودند یعنی این فشاری بود که روی بلوک شرق و شوروی بود به خصوص برای اینکه یهودی را آزار نده چهار و نیم پنج میلیون یهودی آزاد بشن برن اسرائیل الان یک و نیم میلیون جمعیت اسرائیل روسی الاصل هستند کلی به شاه اطمینان می دهند. نطق معروف کارتر که سر میز شام می گه علی حضرت در این منطقه پرآشوب جزیره با ثبات و آرامش درست کردند و فلان منتهی نه روز بعد حادثه قم شد یعنی جرقه انقلاب اسلامی نه روز بعدش زده شد.

شاه که آمد امریکا همه دیگر تجهیز کرده بودند خب جو انقلاب در ایران داشت می رفت بالا که بیان و واشنگتن تظاهرات بزرگی بشه همه خط های کنفدراسیون تجهیز کرده بودند بیان خط های انجمن اسلامی از سراسر امریکا آمدیم بعد هم همه می خواستند جلوی کاخ سفید تظاهرات کنند در نتیجه فضاها را پلیس تقسیم کرده بود ما فضایی گیرمان نیامده بود به این نتیجه رسیدیم انجمن به جای ایستاده حرکت کنیم ولی یک جوری تنظیم کنیم از سه خیابان اون طرف تر بیاییم درست موقعه ای که شاه با هلی کوپتر میارنش کاخ سفید ما هم برسیم آنجا، غافل از اینکه این طرف بچه های خط میانه بودند رژیم شاه هم یک اشتباهی کرده بود فکر کرده بود سفارت خانه هم همین اردشیر زاهدی یک تعدادی طرفداران خودش را بیاره اینا به نفع شاه مثلا تظاهرات کنند پلیس این ور به اینا اجازه داده بود نتیجه اش این شد این بچه های خط میانه که خیلی هم لات و لوت بودند عرض کردم ما رو هم می ریختند کتک می زدند این وریا پلاکارد شاه داشتند اون وری ها پلاکاردهای ساواک و سی هزار زندانی داشتند شکنجه و مرگ و عکس شهدا اینا با چوب چیزهای مقوایی روش بود می چسباندند. این دوستان خط میانه طاقت نمیارن مثل اینکه اون ور دمکراسی چیه اونا واستند زنده باد شاه می گن اینا چوب های این پلاکاردها را کشیدند و حمله کردند کتک و کتک کاری درست همان موقع بود که ماها انجمن اسلامی از وسط جمعیت اینا باید رد می شدیم تظاهرات بکنیم بلندگو هم داشتیم. خانم ابتکار که خواهر مری بهش می گفتیم بزرگ شده امریکا بود لهجه کاملا امریکایی داشت پشت اون نطق می کرد زد و خرد شد ریختند همدیگر را کتک زدن پلیس دخالت کرد گاز اشک آور زدند این گاز را باد برد درست همان موقعه ای که شاه وایستاده بود کارتر هم در آن حیاط پشت کاخ سفید معمولا ول کام می گویند و نطق کوتاه می کنند این گاز اشک آور رفت اشک به چشم شاه می آمد و دستمالش را درآورده بود عکاس ها عکس انداختند که من یادم است در صفحه اول پیام مجاهد چاپ کردیم این شعر را زیرش نوشتیم گریه کن ای شاه گریه کن و الی تا پایین که آدم کشتی این جوری هستی این جوری هستی گریه کن خلاصه. این خیلی معروف شد گریه کردن شاه در مراسم ول کام و خبر داغی هم شد همه مطبوعات زدن.

کارتر که آمد سر کار ما در نهضت آزادی خارج یه تحلیلی کردیم که یزدی هم نوشت آن تحلیل را به عنوان سرمقاله پیام مجاهد، عنوان مقاله بود امریکا در بن بست میلاتیرزه کردن ایران ولی محتوایش بهتر از این بود ما تحلیلمان این بود خب حقوق بشری که کارتر آمده و با این شعار اصلا پیروز شده این هدفش به شوروی بیشتر ولی لاجرم دیکتاتورهای دنیا را هم باید تعدیل کنه و شاه چون مشهورترین دیکتاتور دنیاست درست است ما می گفتیم شاه عروسک امریکاست و یوس پاپت و نمی دونم اینا در همه تظاهرات می گفتیم ولی ناچاره که شاه را یک خرده تعدیل کنه بنابراین در ایران ناچار می شن یک خرده آزادی بدن کما این هم شد این زمستان 55 یعنی کارتر برنده شده بود ولی هنوز رئیس جمهور نشده بود فاصله ای که از نوامبر برنده می شه تا ژانویه که قسم بخوره گفتیم این باعث خواهد شد به زودی در ایران یک مقداری فضا باز بشه مثل سال 39 و 40 هیچ کس تصور نداشت انقلاب اسلامی پیروز می شه ولی گفتیم جنبش اسلامی را عمق و وسعت بدهیم اتفاق عملی این بود که برای آقای مهندس بازرگان پیغام کردیم همین تحلیل را فرستادیم اینکه آقای مهندس بازرگان شما آخرین کتابتان را در زندان باید بنویسی هیچ اشکالی هم ندارد بازرگان حرفی نداشت دوباره بره زندان ولی ما برای اینکه کلاه سرمردم نرود با چهار تا آزادی سردستی خلاصه اگر به زبان امروز بخواهم بگویم با اصلاح طلبان نتوانند البته الان معتقدم غلط این فکرا ولی چون تز ما براندازی شاه بود رژیم شاه باید با انقلاب بیاید پایین مهندس بازرگان پیام دادیم شما بیا علنی مقاله ای بنویس تحلیل بکن که با حضور شاه چیزی حل نمی شه چیزی اصلاح نمی شه، شاه باید بره این بازی را نتوانند در بیارند چهار تا آزادی بدهند جو انقلابی تسکین بدهند. از قضا مهندس بازرگان مقاله خیلی خوبی هم نوشت مقاله تحلیل مفصلی نوشت کشور بر سر دو راهی تحلیلی کرد از کودتای 28 مرداد کارهایی که شاه کرده آزادی ها چی چی آخر مقاله نتیجه گیریش این بود که کشور رسیده سر دو راهی الان، یا یک نفر باید فدایی ملت بشه یا یک ملت فدای یک نفر می شه و چون ملت نمی تواند فدای یک نفر بشه بنابراین هیچ راهی نیست آخرین جمله مقاله این بود که شاه باید برود. یعنی آزادی می خواهیم بدهید هر کاری می خواهید بکنید باید تهش این باشه که شاه بره برای اینکه هم قانون اساسی مشروطه را زیر پا گذاشته هم دیکتاتور بوده این مقاله را وقتی بازرگان نوشت به خارج هم رسید یزدی برداشت رفت نجف با آقای خمینی صحبت کرد خمینی این چیزهایش زیرک بود خیلی پسندیده بود گفته بود که خیلی فکر خوبیه چون قرار بود زیرش امضا بذارن از بیرون زندان درون زندان و بچه های مسلمان مثلا داخل زندان و داخل کشور و خارج کشور چهره های سرشناس.

یک نامه ای با دویست امضا بیرون بیاید زیر همین تحلیل با یک خواسته روشن انتهایش که شاه باید برود. آقای خمینی گفته بود خیلی فکر خوبیه مهم هم نیست مسلمان باشد یا غیر مسلمان باشد هر کی به نوعی با شاه مخالفه سعی کنه امضایش را زیرش بذاره هر چی بیشتر بهتر، این همان چیزی است که بعدا آن اتحاد را می توانست درست کند چیزی که الان غایبه و گفته بود این کارو کردید من هم ازش پشتیبانی و تایید می کنم این کارو و این حرف را. بچه های نهضت آزادی در داخل این را زیر بغل زدند جلسه با طیف های مختلف که این را می خواهیم منتشر کنیم امضا بزنید مثلا در همین فرایند فرض کنید تیمسار مدنی را یک افسر ملی بود مایل به جبهه ملی و مغضوب بود کنار گذاشته بودند اون مثلا امضا کرد. تیمسار غرنی یک کسی بود می خواست کودتا علیه شاه بکنه اونم گفته بود امضا من رو هم بذارید در بخش های مختلف مسلمان ها که خیلی ها چهره های سرشناس گفته بودند امضا می کنند و امضا زیرش زدند. در روحانیون ظاهرا با همین هاشمی اینا صحبت کرده بودند جمعی می افتد در چاله جبهه ملی ها چون جبهه ملی ها هم بودند مثل دکتر صدیقی که خدا بیامرزدش زنده بود یک تعدادی چهره های سرشناس بودند همین بختیار و داریوش فرهور با این جلسه می ذاشتن اینا می گفتند تهش ننویسید شاه باید برود همان شعار مصدق را بگویید شاه باید سلطنت کند نه حکومت، دوستان ما استدلال می کردند که دوره این گذشته چی چی سلطنت کند نه حکومت، این قانون اساسی گذوشته در کوزه آبش را خورده همه چی را بهم زده است. افتاد در چاله اینا ما تماس که می گرفتیم اینا رو از یزدی شنیدم که خب آقا چی شد منتظر بودیم که داخل این رو بگویند نهایی شد منتشر بشه و پشتش نشست گذاشته بشه این دوستان نهضت داخل مثل هاشم ضباغیان و محمد توسلی می گفتند عبدالعلی بازرگان می گفتند فعلا که شده ما هر جمعه اینا جمع می شیم چلوکباب می خوریم بحث می کنیم سر اینا و اینا انقولت می ذارن امضا نمی کنند این نامه این جوریا گیر کرد ولی جنبش واینستاد اولا خمینی به نظر من با زیرکی فهمید که باید چی کار کنه گازش را گرفت رفت راه باید بره وای هم نیستاد و اعلامیه شروع کرد به دادن و اینا حوادث هم کمک کرد مصطفی خمینی فوت کرد و ورداشت همه ما تلگراف تسلیت زدیم فکر می کردیم ساواک کشته بعدا معلوم شد خودش سکته کرده ولی در جوابیه تشکری که به همه زد خمینی نوشت که ولی مثلا مملکت در خطره و ممنون از اینکه تسلیت گفتید ولی فلان. اعلامیه پشت اعلامیه

از طرف دیگر شریعتی فوت کرد خود مرگ شریعتی آمد خارج و سکته و اینا که حالا البته دیگر دکتر سروش شاهد عینی هستند اینا اولین کسانی بودند رسیدند سر جنازه شریعتی و یک پنجه در پنجه ای با ساواک انداخته شد جنازه شریعتی را می خواستند بدزدند بیاورند ایران اسلام شناس بزرگ بکنندش شریعتی را بگویند با ساواک همکاری کرده بدنامش کنند. شریعتی روزی 50 تا سیگار می کشید ثانیا زندگی هیجانی داشت درست در سن سکته 44 ساله بود سروش می گفت ما رسیدیم همان شب هم بهش خبر داده بودند دختر کوچکش قرار بود بیاید بیرون ساواک فهمیده بود شریعتی در رفته دیده بودند با مزینانی همه جا ممنوع الخروج به نام علی شریعتی اینقدر این ساواک احمق بود شناسنامه این رو نگاه نکرده بود در شناسنامه اش علی مزینانیه یک آدم داشتند بچه ها در اداره گذرنامه بی صدا گذرنامه صادر کردند آمد بیرون. می ره پاریس به دکتر حبیبی قدم می زنه سراغ بچه های قدیم را می گیره سراغ بنی صدر را می گیره به خنده این را از دکتر حبیبی شنیدم می گه سید چه طوره می گه هنوز می خواد اولین رئیس جمهور ایران بشه. حبیبی رو بهش چیز می کنه می گه من آمدم کتاب هایم رو که همین جور حرف زدم منتشر شده اولین کارم اینه که اینا رو تا زنده هستم خودم ادیت کنم مرتب کنم و بعد هم به حبیبی می گه اگر من طوریم شد تو این کارو از طرف من بکن. بعد که میاد لندن قرار بود دکتر کوچکش بیاید اون رو ساواک فهمیده بود جلویش را گرفته بود این خبر رو بهش می دن خیلی ناراحت بوده سیگار تا پشت سیگار تنهایی می خوابیده صبح که میان می بینند دستش درست روی سینه اش دمرو افتاده قلب درد می گیره و دلا می شی برای اینکه نفس بتونی بگیری چون مطرح بود ساواک در ایران فورا نوشت اسلام شناس بزرگ و اینا اون مقالات اسلام مارکسیسم و مکتب های مغرب زمین یک مقالاتی داشت که ضد مارکسیسم بود اینا رو روزنامه کیهان چاپ می کرد فوری اون را گنده کردن می خواستند ببرند ایران بچسبانند به خودشان بچه ها مراقبت کردند کشیک گذاشتند. بعد فوری هم احسان شریعتی را امریکا بود تلگراف زدند تماس گرفتند فوری آمد انگلیس به عنوان وصی شریعتی، نذاشتند سفارت ایران جنازه را تحویل بگیرند. جنازه را بردند زینبیه دمشق آنجا مراسم هم گرفتند. گفتند به ودیعه جنازه را می ذاریم تا ایران آزاد شه شریعتی را ببریم وصیت کرده بود پشت حسینیه ارشاد دفنش کنند بعد انقلاب هم جنازه اش نیامده بعدا دکتر میناچی به سنگ یادآواره به یاد دکتر شریعتی در پشت حسینیه ارشاد گذاشتند ولی جنازه اش در دمشق ماند.

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا