خاطرات اکبر هاشمی - ۸ دی ۱۳۷۴

خاطرات اکبر هاشمی
خواندن
2 دقیقه
جمعه 1405/08/01 - 13:22کد خبر32315

پیش از اذان بیدار شدم و دیگر نخوابیدم. تا ساعت نُه صبح، به مطالعه و صبحانه و ملاقات با بستگان و سؤالات شان گذشت. با [آقای قاسم سلیمانی]، فرمانده لشکر ثارالله در مورد تحکیم امنیت و با [آقای مرتضی بانک]، استاندار [کرمان]، دربارة مسایل عمرانی استان صحبت

پیش از اذان بیدار شدم و دیگر نخوابیدم. تا ساعت نُه صبح، به مطالعه و صبحانه و ملاقات با بستگان و سؤالات شان گذشت. با [آقای قاسم سلیمانی]، فرمانده لشکر ثارالله در مورد تحکیم امنیت و با [آقای مرتضی بانک]، استاندار [کرمان]، دربارة مسایل عمرانی استان صحبت شد. رفتیم و طرح در دست اجرای مجتمع فرهنگی رفسنجان را دیدیم. محسن[هاشمی]، با هدف ایجاد مرکز اسناد، کتابخانه و موزه جامعی برای آثار انقلاب و به خصوص آثار اشیاء و هدایای مقامات داخلی و خارجی و مردم و مربوط به من - به عنوان رییس جمهور- این مجتمع را می سازد. عمده هزینه اش، از ساختمان یک مرکز تجاری بزرگ و مدرن که همان جا اجرا می شود، به دست می آید.

با هلی کوپترها به سوی نوق پرواز کردیم. آقایان [سیدهاشم] رسولی، و [محمدعلی] صدوقی هم آمدند. کنار امام زاده سه قریه فرود آمدیم. بعد از زیارت قبور شهدا و امامزاده و قبر مرحوم آمیرزا عباس- عمویمان- که اخیراً بازسازی شده، به مسجد جامع رفتیم. جمعیت بسیار زیادی جمع بودند و از اطراف و شهرهای دیگر هم آمده بودند. تسلیت و مداحی و قرآن و سخنرانی آقایان [مجید] انصاری و فلاح، [مسئول بنیاد شهید و دادستان یزد] انجام شد. بعد از نماز جماعت به امامت من، ناهار دسته جمعی در همان جا بود که به صورت ظروف یک بار مصرف به مردم داده می شد؛ گفتند بیست هزار پُرس غذا برای حضار آماده شده بود.

سپس به خانه پدری رفتیم. مشاهده اثاث البیت والده، همه را متأثر و متعجب کرد. کمی نشستیم. محمدتقی، کارگرمان تعریف کرد که والده، یک گوسفند نزد او داشته و اوایل سال به او گفته، به زودی از دنیا خواهد رفت؛ آن را نگه دارد، اگر مُرد، برای ایشان قربانی کندکه چون عید قربان رسید و زنده بودند، دستور دادند برای شهید محسن شریفیان -همشیره زاده- قربانی شود.

به منزل همشیره طیبه رفتیم. بستگان جمع بودند. عزاداری کردیم. دلم به حال طیبه سوخت؛ خیلی برای مادر زحمت کشید، ولی هنگام وفات ایشان در مکه بود. پریروز آمده و بی تابی می کرد. به سمت رفسنجان حرکت کردیم. وسعت اراضی پسته جالب است. بلافاصله به سوی تهران پرواز کردیم.

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا