خاطرات اکبر هاشمی - ۲۶ آبان ۱۳۶۸

خاطرات اکبر هاشمی
خواندن
1 دقیقه
یکشنبه 1405/05/25 - 13:59کد خبر29046

تا ساعت ده و نیم صبح برای خطبه ها مطالعه کردم. برای اقامه جمعه به دانشگاه تهران رفتم. خطبه ای در فضیلت تولید و کار و دیگری را درباره مسائل روز ایراد کردم . ظهر بستگان عفت مهمانمان بودند. دیشب بستگان من، همشیره طیبه آمده بود و برای ازدواج دخترش کمک می

تا ساعت ده و نیم صبح برای خطبه ها مطالعه کردم. برای اقامه جمعه به دانشگاه تهران رفتم. خطبه ای در فضیلت تولید و کار و دیگری را درباره مسائل روز ایراد کردم . ظهر بستگان عفت مهمانمان بودند. دیشب بستگان من، همشیره طیبه آمده بود و برای ازدواج دخترش کمک می خواست. به محمد گفتم دو قطعه فرش از طرف من هدیه دهد. گفت امسال دو سه، باران در نوق آمده است.

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا