بعد از نماز صبح با اتومبیل به طرف تهران حرکت کردیم. براى مشاهده و ملاحظه امنیت منطقه با اتومبیل حرکت مى کنیم. منطقه آباد و حاصلخیز است. در رستورانى بین همدان و قزوین براى استراحت توقف کردیم. چاى و کباب برگ صرف شد. کافه چى من را شناخت. با لباس بسیجى بودم.
بعد از نماز صبح با اتومبیل به طرف تهران حرکت کردیم. براى مشاهده و ملاحظه امنیت منطقه با اتومبیل حرکت مى کنیم. منطقه آباد و حاصلخیز است. در رستورانى بین همدان و قزوین براى استراحت توقف کردیم. چاى و کباب برگ صرف شد. کافه چى من را شناخت. با لباس بسیجى بودم. خیلى خوشحال شده بودند. ساعت دوونیم بعد از ظهر به تهران رسیدیم. خسته بودم.
بعد از استراحت و استحمام به زیارت امام رفتم. (امام هنگام ملاقات فرمودند: «از لحظه اى که تو به طرف خوزستان حرکت کردى، در ناراحتى بودم تا لحظه اى که به تهران برگشتى.» عبارتى که بتواند جواب این لطف امام باشد، نیافتم. گفتم این سفرها خطرى ندارد و نباید جنابعالى ناراحت بشوید). امام فرمودند وقتى سرفه مى کنند استخوان هاى سینه شان درد مى گیرد. احمدآقا گفت درد به خاطر ماساژهاى شدیدى است که هنگام سکته، دکتر داده است. امام گفتند دلیلش این نیست. من به شوخى گفتم سرفه نفرمایید. امام از اخبار عقب نشینى ارتش از تصرفات عملیات والفجر نه پرسیدند؛ تأیید کردم. حال شان خوب و خطر رفع شده است. احمدآقا و دکتر [حسن] عارفى و دکتر [مسعود] پورمقدس، گزارش جریان حمله قلبى امام را در حالى که در دستشویى بوده اند، دادند. امام با فشار دادن زنگ، دکترها را خبر کرده اند. تعبیه زنگ در مراکز خلوت از ابتکارات جالب احمدآقا است. ایشان را در بی هوشى کامل یافته اند. با ماساژ دکتر پورمقدس، تنفس امام برگشته و سپس به بیمارستان بیت منتقل شده اند.
این حادثه در روز پنج شنبه 7/1/65 ساعت پنج بعد از ظهر اتفاق افتاده است. از کارهاى خوب احمدآقا، تأسیس یک بیمارستان کوچک قلب با وسایل مدرن در کنار منزل امام
است که با کمک دکتر عارفى انجام شده؛ مجهز و خوب است. این کار کمک کرده که کسالت امام کاملاً مخفى مانده و اگر به بیمارستان هاى رسمى منتقل شده بودند، علاوه بر خطرى که در بین راه ایشان را تهدید مى کرد، منتشر شدن خبر کسالت، ضربه روانى به جنگ و انقلاب مى زد و باعث روحیه گرفتن دشمن مى شد.
اول شب آقاى محسن رضایى و [سرهنگ] ترابى از مریوان آمدند. گزارش کامل وضع جبهه والفجر نه را دادند؛ خوب نیست و احتیاج به مقاومت سپاه دارد. از آقاى نخست وزیر اوضاع را پرسیدم. گزارش ها را آوردند، خواندم. عفت به مکه رفته است. براى من، مهدى و یاسر از بیرون شام آوردند: سالاد الویه و ساندویچ. شب زودتر از معمول خوابیدم.







کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبتنام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.
پیامهای توهینآمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.
ثبت نام