خاطرات اکبر هاشمی - ۱۲ تیر ۱۳۷۶

خاطرات اکبر هاشمی
خواندن
2 دقیقه
شنبه 1405/08/02 - 07:56کد خبر32868

عفت که براى پرستارى از فاطى، شب را با او مانده بود، خسته و نگران آمد. به دفترم رفتم. مدیران اوقاف آمدند. آقاى [سیدمهدی] امام جمارانى، [رییس سازمان اوقاف و امورخیریه] گزارش کار داد و لوح سپاسى تقدیم داشت و متن لوح را خواند که ستایش از کارهاى ماندنى و

عفت که براى پرستارى از فاطى، شب را با او مانده بود، خسته و نگران آمد. به دفترم رفتم. مدیران اوقاف آمدند. آقاى [سیدمهدی] امام جمارانى، [رییس سازمان اوقاف و امورخیریه] گزارش کار داد و لوح سپاسى تقدیم داشت و متن لوح را خواند که ستایش از کارهاى ماندنى و سازنده من، منجمله تأسیس چاپخانه قرآن است. من هم لوح تقدیر به چند واقف نمونه دادم، منجمله یک زن و دربارة اهمیت وقف و وظیفه حفظ و بهره ورى خوب از وقف صحبت کردم و از ضررهاى خیانت گذشتگان به وقف که باعث کمترشدن موقوفات و بى علاقه شدن جامعه به وقف شده، توضیحاتى دادم.

دکتر [حسن] حبیبی ، براى دستور مجمع تشخیص مصلحت نظام و مشورت براى سفر به سوریه و کابینه آینده آمد و براى بنیاد ایران شناسى کمک خواست و دربارة لزوم انتشار

نتیجه رسیدگى به اموال رییس جمهور و معاونان وزرا صحبت شد.

آقاى [محی الدین] فاضل هرندی، [نماینده ولی فقیه در هیأت های واگذاری زمین] آمد. براى تحقیقات در مسأله زمین و انفال و... کمک خواست و از برگرداندن زمین هاى واگذار شده به کشاورزان که از بنیاد جانبازان بوده، شکایت کرد و براى متوقف کردن آن استمداد کرد.

عصر فاطى از بیمارستان تماس گرفت، اما در اثر بغض و گریه نتوانست صحبت کند؛ دلم سوخت. سپس فائزه صحبت کرد و تلفن را به دکتر [ایرج] فاضل داد. دکتر فاضل گفت، به نظر او درد مربوط به آپاندیس است و نه کلیه و اجازه خواست که آپاندیسیت را عمل کند. گفتم با دیگران هم مشورت کند. سپس با دکتر [علیرضا] مرندی صحبت کردم. ایشان تاکنون بیشتر به دنبال شن کلیه بود که با آزمایش و عکس رنگی، اثرى در آن ندیده بودند و پس از مشورت، همگى پذیرفتند که آپاندیس عمل شود. قرار شد که فاطى را به بیمارستان قلب منتقل کنند که جاى مناسبى براى ملاقات کنندگان و امنیت دارد.

شب به حسینیه ثارالله سپاه رفتم. در مراسم عزادارى، دربارة پیغمبر(ص) و امام حسن(ع) و امام رضا(ع) و انقلاب ایران صحبت کردم. در مسیر مراجعت، خبر دادند که عمل جراحى فاطى به خوبى انجام شده است. به بیمارستان قلب رفتم. بستگان و عفت و محسن و دکتر فاضل و دکتر مرندی بودند. به آى.سى.یو رفتم. به هوش آمده و حالش خوب بود. گفت درد دارد و مى ترسد؛ به نظرم خیلى ضعیف آمد، ناراحت شدم ولى خاطرم راحت شد. دیروقت به خانه آمدم. عفت همان جا ماند.

کمتر از یک دقیقه زمان بگذارید، ثبت‌نام کنید و نظرتان را زیر همین پست به اشتراک بگذارید.

پیام‌های توهین‌آمیز و یا حاوی دعوت به خشونت حذف خواهند شد.

ثبت نام

در ادامه بخوانید

داستان‌های بیشتری که شاید بخواهید بخوانید

باید خواند

پربازدیدهای عبدی مدیا